ياران عزيز؛
موضوع اين ماه رو شما تعيين کنين، واسه من بفرستين نظراتتون رو،
يه موضوع که بچه ها بتونن راجع به اون حرفاشونو بگن،
من منتظر پيغام هاتون هستم. 
اينم حرف دل، دلي که شايد چيزي از دل بودن و راه و رسم دلها رو نميدونه؛
با يکي از دوستان چت ميکردم، ازم پرسيد تا حالا عاشق شدي؟
نميدونستم چي جواب بدم، اگه ميگفتم آره شايد دروغ مي گفتم،
اگه ميگفتم نه بازم شايد دروغ ميگفتم،
آخه هنوز من نميدونم چي رو يا کي رو عشق بدونم،
اصلاً عشق يعني چي؟
آدم چه جوري بايد بفهمه که عاشقه؟
اين سوالامو تا حالا کسي جواب نداده نه اينکه جواب نداده باشن نه،
ولي من نتونستم خودمو قانع کنم.
عشق رو هر کي به نوعي تعريف ميکنه، شايد اين يکي از عجايب عشق باشه،
عــشـــق،،،،،،،
شايد يعني اوني که تو تنهائي ام، تلخي ام، دلتنگي ام و درد هام به من قوت قلب و استقامت ميبخشه،
عــشـــق،،،،،،
شايد اوني باشه که ما با اينکه مديونش هستيم و همه هست ونيستمون از اونه ، اما.. اما...
اونو صدا نميکنيم، ازش تشکر نميکنيم و به طرفش نميريم،
اما.. اما...
اون هميشه و همه جا ما رو ياري ميده، انگار که ما بهترينش هستيم،
اون شايد اوني باشه که نميتونيم ببينيمش اما ميدونيم که هستش،
و اين از بزرگترين دردهايي است، که دوستش داريم هميشه با ما باشد.
شايد اگه آدم دردي نداشته باشه، خيلي بد ميشد، خيلي خيلي بد،
همونطوري که مولاناي عاشق ميفرمايند؛
مرد را دردي اگر باشد خوش است
درد بي دردي علاجش آتش است



عشق مانند هوا همه جا جاريست
تو نفس هايت را قدري جانانه بکش
باقي خدا و بس
...