لقمان نامه


ساعت 9:59 صبح دوشنبه 16/2/1387

                        بسم الله الرحمن الرحيم


                                    


                  گل رز


 


در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود، فضيلت ها وتباهي ها در همه جا شناور بودند، آنها از بيکاري خسته و کسل شده بودند.


روزي همه فضايل وتباهي ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از هميشه، ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت:


"بياييد يک بازي بکنيم مثلا قايم باشک"همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من چشم مي گذارم من چشم مي گذارم.


و از آنجايي که هيچ کس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبالِ آنها بگردد.
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع کرد به
شمردن...يک...دو...سه... همه رفتند تاجايي پنهان شوند!


لطافت خود را به شاخِ ماه آويزان کرد، خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد، اصالت در ميانِ ابرها مخفي گشت، هوس به مرکزِ زمين رفت، طمع داخلِ کيسه اي که خودش دوخته بود مخفي شد، و ديوانگي مشغولِ شمردن بود، هفتادونه...هشتاد...هشتاد ويک... همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد،


و جاي تعجب هم نيست چون همه مي دانيم پنهان کردنِ عشق مشکل است. در همين حال ديوانگي به پايانِ شمارش ميرسيد.


نودوپنج...نودوشش...نودوهفت... هنگامي که ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بينِ يک بوته گلِ رز پنهان شد.ديوانگي فرياد زد دارم ميامممممم.


و اولين کسي را که پيدا کرد تنبلي بود، زيرا تنبلي، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت که به شاخِ ماه آويزان بود. دروغ تهِ درياچه، هوس در مرکزِ زمين، يکي يکي همه را پيدا کرد به جز عشق.


او از يافتنِ عشق، نااميد شده بود. حسادت در گوشهايش زمزمه کرد، تو فقط بايد عشق را پيدا کني و او پشتِ بوته گل رز است. ديوانگي شاخه چنگک مانندي را از درخت کند و با شدت و هيجانِ زياد آن را در بوته گلِ رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدايِ ناله اي متوقف شد.


عشق از پشتِ بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميانِ انگشتانش قطراتِ خون بيرون مي زد.شاخه ها به چشمانِ عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند.او کور شده بود.


ديوانگي گفت:"من چه کردم، من چه کردم، چگونه مي توانم تو را درمان کنم.


عشق پاسخ داد: "تو نمي تواني مرا درمان کني اما اگر مي خواهي کاري بکني، راهنمايِ من شو."


و اينگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و ديوانگي همواره در کنارِ اوست.


 


تقديم به تمام عاشقان ديوانه و ديوانه هاي عاشق.


¤ نويسنده: لقمان

نوشته هاي ديگران ( )

3 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

خانه
وررود به مديريت
پست الکترونيک
مشخصات من
 RSS 
 Atom 

:: بازديد امروز ::
8
:: بازديد ديروز ::
20
:: کل بازديدها ::
10694

:: درباره من ::

لقمان نامه

مدير وبلاگ : لقمان[22]
نويسندگان وبلاگ :
ونوس (@)[0]



:: لينک به وبلاگ ::

لقمان نامه

::پيوندهاي روزانه ::

:: آرشيو ::

اولین روز
آخرین
همیاری
اظهار نظر
لقمان حکیم
مرگ
اظهار نظر [7]
حکیمانه
نور [5]
حکايت ديوانگي و عشق

:: لينک دوستان من::

و دوباره زندگي
ندا
زهرا
ريتا رحماني
کاوه
ماني
آناهيتا
مهتاب
من و تو
مريم
محمد
حنانه
شاه بلوط ايلامي
قاسم
ريژاو

:: لوگوي دوستان من::








::وضعيت من در ياهو ::

يــــاهـو

:: خبرنامه وبلاگ ::

نام:

ايميل: